[فکر] - تاریخ: 1405/5/18 ساعت: 14:45
[فکر] نمی‌دونم چجوری بیانش بدم. حدس میزنم که تجربه مشابه خیلیامونه تو این روزا...گوش به زنگم...هر لحظه، مدام گوش به زنگم. کوله بار سنگینی از نگرانی و استرس رو دوشمه، مدتهاست...با کوچکترین محرکی بدنم یه جوری واکنش نشون میده که خودم میمونم الان باید چیکار کنم، تو سرم فکرهای عجیب و غریب بدبینانه میرن و...
[ماه می‌شود] - تاریخ: 1405/5/18 ساعت: 14:45
[ماه جامع می‌شود] روی صندلی لم دادم و پاهامو روی میز روی هم انداختم. دیشب خوب نخوابیدم. مثل خیلی از شب‌های قبلش... پلکام سنگینن و کسل و بی حوصله‌م اما خیلی خوابم نمیاد.فکر و ذکرم درگیر درسا و اتمام نامه‌ست. تو این شرایط واقعا نمی‌دونم باید چیکار کنم.همچنان که دارم فکر میکنم چیا رو بگم و چیا رو نگم س...
[خورشید] - تاریخ: 1405/5/18 ساعت: 14:45
[خورشید] چیزی که دارم تجربه میکنم از نظر حجم استرسی که وارد میکنه واقعا برام سنگینه...ملغمه ای از دلایل و اتفاقات متفاوت...خواهرم تقریبا یک یا دو ماه پیش یهو نفسش توی خواب می‌گرفت و حین اینکه با صدا سعی میکرد نفس بکشه ما از خواب بیدار می‌شدیم...خدا رو شکر حل می شد هر بار. بعد از یه مدت کوتاهی و با د...
[شهر از این زاویه] - تاریخ: 1405/5/18 ساعت: 14:45
[شهر از این زاویه] از چتری زدنم به طور کلی پشیمون نیستم. حتی دوسشون دارم. چهره‌م و یه جوری کرده که بامزه‌س. اما الان یه جور عجیب و غریبی فر خورده و بالای سرم ایستاده.یه غروب آروم و میگذرونم. بعد از کمی اینستاگردی یهو دیدم اتاق یکم زیادی تاریک شده. پا شدم و پنجره رو باز کردم. صدای جیرجیرکا، پرنده ها،...
[داتیکی] - تاریخ: 1405/5/18 ساعت: 14:45
[داتیکی] یکی دو ساعت پیش حین گوش دادن پادکست یه قلب کاغذی درست کردم و انداختمش روی میز. یکم بعد که نوشته های اون استاد دانشگاه رو خوندم به این فکر کردم که میاد روزی که بیام تو این وبلاگ و بنویسم شد؟وقتی به اونجا برسم خوشحالم؟همینم...همین آدم همیشه. با همه ترسها و تردیدها و نارضایتی هایی که پیش میاد ...
[به خاطر دریا] - تاریخ: 1405/5/18 ساعت: 14:45
[به خاطر دریا] یه بار یکی از آشناها رو دیدم که داشت راجع به یه مسئله ای صحبت میکرد، یهو یه پیام براش اومد...پیام و نگاه کرد و برامون خوند. یه پیام خیلی تهاجمی و پر از توهین و اینا...بعد که پیام و خوند بدون اینکه جواب بده گوشی رو گذاشت کنار و خیلی راحت برگشت به گفتگو.برام جالب بود. خیلی. اینهمه ظرفیت...
[م ع ن ا] - تاریخ: 1405/5/18 ساعت: 14:45
[م ع ن ا] سر صبحی...وقتی تو جام نشستم، پتو روی پامه و تکیه دادم، یهو به ذهنم رسید درسته روزای سختی رو گذروندم...روزایی که رد شدن ازشون برام سنگین بود...واقعا سنگین بود! اما اینا معنا می سازن برام. من خودمو میشناسم...من لحظه های آروم بی دغدغه هم کم نداشتم. هیچی از احساس بی معنایی سخت تر نیست... من دا...
[تو را کشتی آورد و ما را خدای...] - تاریخ: 1405/5/18 ساعت: 14:45
[تو را کشتی آورد و ما را خدای...] ساعت و دیدی؟نچ...خوابم نمیبره. خیلی تلاش کردم. خیلی راهکار های مختلف و امتحان کردم ولی نمیشه.می‌خوام امتحان کنم ببینم میشه درس بخونم؟ سکوت قشنگیه. پ.ن: بخدا هربار که میام قبلش کلی حرف تو کله‌مه(به علت سهولت در خواندن اینجوری نوشتم) اما تا آغاز میکنم به نوشتن همش میپ...
[روند] - تاریخ: 1405/5/18 ساعت: 14:45
[روند] تو یه ویدیوی یوتیوب اساتیدم و دیدم و قلبم رفت...در روز جاری سه تا از درسای برنامه رو خوندم و سه تای دیگه‌ش موند. یعنی پنجاه درصد. یه ورِ ذهنم میگه گفتن داره؟ولی خب اشکالی نداره...می نویسم که بعد پیشرفت خودمو ببینم.میدونین...اولین روزی که ترکی رو ابتدا کردم حتی با الفباشم آشنا نبودم ولی حالا ی...
[روز دیگر شورا] - تاریخ: 1401/10/9 ساعت: 16:53
با دندونام پوست کنار ناخونمو میکنم، نگار میگه چیه دریا خانوم غمباد گرفتی؟ می خندم:« غمباد نیست، دارم فکر میکنم».آره دارم فکر میکنم ولی راستش نمیدونم به چی. به هدیه و دردی که از فوت همسرش می کشه، به خورشتی که مامان مهرو با اصرار گفت به جام درست میکنه، به پس فردا، به خونه، به تو، به تاریخ، به ادبیات، ...
[لال سینگ چادا] - تاریخ: 1401/10/9 ساعت: 16:53
کنار شومینه تو خونهی پدری زیرِ دو تا پتو دراز کشیدم و میخوام بنویسم که از شر سردرد این روزا خلاص بشم...نمیدونم دو روز دیگه چه فکری میکنم، نمیدونم تهش چی میشه ولی به اون آدم حس خوبی ندارم اصلا!خیلیا باورش کردن...نمیدونم، شاید بدجنسیه، ولی حسِ شیشم، یا هرچی که اسمشو میذارین باعث شده نتونم نسبت بهش خوش...
[درِ خونه باغ!!!] - تاریخ: 1401/10/9 ساعت: 16:53
اینکه خونواده زیر بار نرن که تنهایی بیشتر بهت خوش میگذره تا اینکه مجبور باشی جمعی رو تحمل کنی که هیچ وجه اشتراکی باهاشون نداری عذاب آوره.سعی میکنم از هوا لذت ببرم، یا به آسمون و اون دور دورا نگاه کنم و حرفای عجیبِشونو نشنیده بگیرم.تنهایی بعضی وقتا واقعا لذت بخشه...ظاهراً زندگی تو خوابگاه با همه سختی...