خرید بک لینک

کنار شومینه تو خونهی پدری زیرِ دو تا پتو دراز کشیدم و میخوام بنویسم که از شر سردرد این روزا خلاص بشم...

نمیدونم دو روز دیگه چه فکری میکنم، نمیدونم تهش چی میشه ولی به اون آدم حس خوبی ندارم اصلا!

خیلیا باورش کردن...نمیدونم، شاید بدجنسیه، ولی حسِ شیشم، یا هرچی که اسمشو میذارین باعث شده نتونم نسبت بهش خوشبین باشم. راستش خیلی سعی کردم برای آرامش خودمم که شده، این حسه رو انکارش کنم ولی از یه طرف به نظرم تلاش برای ندیدن و نفهمیدنش حماقته.

دارم همه زورمو میزنم که پام از هیچ طرفِ این بام سر نخوره. بعضی وقتا یه چیزی دستمو میگیره و میخواد منو بکشونه تو خودم، بیشتر از قبل، که هرچیزیاز دنیای بیرون رو که باعث بهم خوردن آرامشم میشه رو از بیخ و بن بکَنم...

اما نمیشه این مدلی زندگی کرد که! حرفای استاد دامن زد به اعتقاد قدیمیم. تو ساده ترین شکلش:«همه چی تاوان داره! باید پرداخت بالاخره»

میخوام زندگی کنم، حتی اگه شادیاش لحظه ای باشه، شاید ته ماجرا تلخ هم باشه، ولی میگذره. مثل خیلی اتفاقای دیگه، مثل خیلی آدمای دیگه منم از پسش برمیام.

تعجب میکنید؟ من از هر مدل تشنجی متنفرم. من تمام عمرم از هر تشنجی دور بودم، ولی یه جاها روا نیست دیگه.

میخوام بمونم، نمیخوام جا بزنم، نمیخوام جای بقیه تصمیم بگیرم، میخوام با همه ی همه ی وجودم خودم باشم...

همین:)

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: جمعه 9 دی 1401 ساعت: 16:53

صفحه بندی