[م ع ن ا]
سر صبحی...وقتی تو جام نشستم، پتو روی پامه و تکیه دادم، یهو به ذهنم رسید درسته روزای سختی رو گذروندم...روزایی که رد شدن ازشون برام سنگین بود...واقعا سنگین بود! اما اینا معنا می سازن برام. من خودمو میشناسم...من لحظه های آروم بی دغدغه هم کم نداشتم. هیچی از احساس بی معنایی سخت تر نیست... من دارم دووم میارم، دارم دووم آوردن و یاد میگیرم...من بالاخره به روزهای آروم و خوبی بعدی هم میرسم اما با شناخت بیشتر، با چشمهایی که واضح تر جهان و میبینن، با گوش هایی که یاد گرفتن جور دیگه ای بشنون...
زندگی کردن کار آسونی نیست. به قول یکی از عزیزانم...کی گفته قراره آسون بگذره؟
ولی تو این لحظه این شکلی تصورش میکنم. آزاد و رها رقصیدن توی جهانی که هر اتفاقی توش ممکنه. هم اتفاق های خوب، هم اتفاق های بد...
دریا...لحظه ها، ساعتها و روزها میان و میرن و تو دریایی و دریا میمونی❤️
امشب حین مسواک زدن تو سرم مدام تکرار میشد:«از همان جا که رسد درد، همان جاست دوا...»
این چند وقت اخیر خیلی ترسو شدم. بیخودی هم نبوده استرس زیادی کشیدم...شاید برای بقیه چیزی نباشه اما برای من خیلی سنگین بوده. الان اما حواسم همیشه جمعه، ماهیچه هام مدام منقبضه، هر محرک کوچیکی رو چندین برابر احساس میکنم...
تو سرم سناریوهای مختلف میاد و میره...ترس روبروم میشینه، ناقلا و بازیگوش...مثل همیشه! یه چیزی میپرونه، بعد من اخم میکنم و میگم اینطور نیست، قهقهه میزنه و از یه پله بعدش حرف میزنه، اگه بخوام روبروش وایسم قدرت نمایی میکنه، بیشتر حرف میزنه، تیکه های تیزتری میندازه، بیشتر میترسم و...
امشب اما یادم افتاد جهان بی ثبات نشده...جهان بی ثبات بود. همیشه! تا ابد هم همینه...
هیچ تضمینی برای هیچ اتفاقی وجود نداره. شمشیرتو برگردون تو نیام. تو نمیتونی با چیزی بجنگی که تا این اندازه از تو بزرگتره...
دریا...تو محدودی و این دست تو نیست. یه سری کارا واقعا از دست تو بر نمیاد...
فقط لحظه رو حس کن و توی لحظه زندگی کن. و اعتماد کن که اگه یه روزی شاخه ای هم بشکنه، تو بال و پری داری...
خدا بزرگه❤️
به امید آرامش واقعی توی قلب هممون❤️
