خرید بک لینک
[فکر] نمی‌دونم چجوری بیانش بدم. حدس میزنم که تجربه مشابه خیلیامونه تو این روزا...گوش به زنگم...هر لحظه، مدام گوش به زنگم. کوله بار سنگینی از نگرانی و استرس رو دوشمه، مدتهاست...با کوچکترین محرکی بدنم یه جوری واکنش نشون میده که خودم میمونم الان باید چیکار کنم، تو سرم فکرهای عجیب و غریب بدبینانه میرن و میان همش...روزای سختی رو میگذرونیم. خیلی سخت. نمی‌دونم چجوری به خودم بفهمونم دریا جان یه سری چیزا رو هیچ وقت و به هیچ ضرب و زوری نمیشه کنترل کرد. پیش اومده براتون؟ که هرچی دهنتون بیشتر درگیر یه مسئادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 14:45

[ماه جامع می‌شود] روی صندلی لم دادم و پاهامو روی میز روی هم انداختم. دیشب خوب نخوابیدم. مثل خیلی از شب‌های قبلش... پلکام سنگینن و کسل و بی حوصله‌م اما خیلی خوابم نمیاد.فکر و ذکرم درگیر درسا و اتمام نامه‌ست. تو این شرایط واقعا نمی‌دونم باید چیکار کنم.همچنان که دارم فکر میکنم چیا رو بگم و چیا رو نگم سرمو بالا میگیرم و چشمم به کتابخونه رنگارنگ میوفته. به این فکر میکنم که چقدر دونه به دونه این کتابها رو دوست دارم و عاشقشونم. یه سریاشون نوینن، یه سریاشون واسه دوران کودکیم هستن، یه سریاشون از منم بزادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 14:45

[خورشید] چیزی که دارم تجربه میکنم از نظر حجم استرسی که وارد میکنه واقعا برام سنگینه...ملغمه ای از دلایل و اتفاقات متفاوت...خواهرم تقریبا یک یا دو ماه پیش یهو نفسش توی خواب می‌گرفت و حین اینکه با صدا سعی میکرد نفس بکشه ما از خواب بیدار می‌شدیم...خدا رو شکر حل می شد هر بار. بعد از یه مدت کوتاهی و با داروهایی که مصرف می‌کرد خوب شده بود جامعا، بعد از دیشب تا حالا دو بار باز این اتفاق افتاده...یکی از اقوام هم قبل از خواهرم این اتفاق براش افتاده بود. حتی کل خانواده‌اش هم به نوعی درگیر شده بودن. از گادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 14:45

[شهر از این زاویه] از چتری زدنم به طور کلی پشیمون نیستم. حتی دوسشون دارم. چهره‌م و یه جوری کرده که بامزه‌س. اما الان یه جور عجیب و غریبی فر خورده و بالای سرم ایستاده.یه غروب آروم و میگذرونم. بعد از کمی اینستاگردی یهو دیدم اتاق یکم زیادی تاریک شده. پا شدم و پنجره رو باز کردم. صدای جیرجیرکا، پرنده ها، ماشینایی که رد میشن و حرف زدن آدما رو می‌شنوم. این لحظه رو دوست دارم. خیلی زیاد✨به کارایی که باید انجام بدم فکر میکنم. چقدر دوسشون دارم و چقدر از ته قلبم امیدوارم همه چی خوب پیش بره.همینا خلاصه...فادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 14:45

[داتیکی] یکی دو ساعت پیش حین گوش دادن پادکست یه قلب کاغذی درست کردم و انداختمش روی میز. یکم بعد که نوشته های اون استاد دانشگاه رو خوندم به این فکر کردم که میاد روزی که بیام تو این وبلاگ و بنویسم شد؟وقتی به اونجا برسم خوشحالم؟همینم...همین آدم همیشه. با همه ترسها و تردیدها و نارضایتی هایی که پیش میاد بالاخره...هیچ مرزی، هیچ نقطه ای از زمان یهو آدم و تغییر نمی‌ده که.این روزا جدا از خانواده از اون همه دوست فقط یکی برام مونده که میتونم بی بهونه بهش پیام بدم و چرت و پرت بگیم با هم...این صحبت کردناادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 14:45

[به خاطر دریا] یه بار یکی از آشناها رو دیدم که داشت راجع به یه مسئله ای صحبت میکرد، یهو یه پیام براش اومد...پیام و نگاه کرد و برامون خوند. یه پیام خیلی تهاجمی و پر از توهین و اینا...بعد که پیام و خوند بدون اینکه جواب بده گوشی رو گذاشت کنار و خیلی راحت برگشت به گفتگو.برام جالب بود. خیلی. اینهمه ظرفیت تحمل تنش رو داشتن. پیامه یهویی بود و از قبل انتظارشو نداشت و اتفاقا سر اون مسئله این ناراحت بود و فکر میکرد باهاش بد رفتار شده ولی خب طرف مقابل هم اون پیام و فرستاد...بگذریم. مسئله‌م اینه که چجوری ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 14:45

[م ع ن ا] سر صبحی...وقتی تو جام نشستم، پتو روی پامه و تکیه دادم، یهو به ذهنم رسید درسته روزای سختی رو گذروندم...روزایی که رد شدن ازشون برام سنگین بود...واقعا سنگین بود! اما اینا معنا می سازن برام. من خودمو میشناسم...من لحظه های آروم بی دغدغه هم کم نداشتم. هیچی از احساس بی معنایی سخت تر نیست... من دارم دووم میارم، دارم دووم آوردن و یاد میگیرم...من بالاخره به روزهای آروم و خوبی بعدی هم میرسم اما با شناخت بیشتر، با چشمهایی که واضح تر جهان و میبینن، با گوش هایی که یاد گرفتن جور دیگه ای بشنون...زندادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 14:45

[تو را کشتی آورد و ما را خدای...]

ساعت و دیدی؟

نچ...خوابم نمیبره. خیلی تلاش کردم. خیلی راهکار های مختلف و امتحان کردم ولی نمیشه.

می‌خوام امتحان کنم ببینم میشه درس بخونم؟ سکوت قشنگیه.

پ.ن: بخدا هربار که میام قبلش کلی حرف تو کله‌مه(به علت سهولت در خواندن اینجوری نوشتم) اما تا آغاز میکنم به نوشتن همش میپره. چه میشه کرد؟

شانزدهم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 3:19 توسط Darya

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 14:45

[روند] تو یه ویدیوی یوتیوب اساتیدم و دیدم و قلبم رفت...در روز جاری سه تا از درسای برنامه رو خوندم و سه تای دیگه‌ش موند. یعنی پنجاه درصد. یه ورِ ذهنم میگه گفتن داره؟ولی خب اشکالی نداره...می نویسم که بعد پیشرفت خودمو ببینم.میدونین...اولین روزی که ترکی رو ابتدا کردم حتی با الفباشم آشنا نبودم ولی حالا یه فیلم و بدون زیرنویس میفهمم، داستان های کوتاه و میتونم بخونم و درک کنم، میتونم تقریبا روون در حد رفع نیاز صحبت کنم حتی گاهی بیشتر...تو کتاب نامه های عاشقانه یک پیامبر، نمی‌دونم جبران اینو میگه یا مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 14:45

با دندونام پوست کنار ناخونمو میکنم، نگار میگه چیه دریا خانوم غمباد گرفتی؟ می خندم:« غمباد نیست، دارم فکر میکنم».آره دارم فکر میکنم ولی راستش نمیدونم به چی. به هدیه و دردی که از فوت همسرش می کشه، به خورشتی که مامان مهرو با اصرار گفت به جام درست میکنه، به پس فردا، به خونه، به تو، به تاریخ، به ادبیات، به خودم، مامان مهرو گفت موهات پر پشته، بذار بلند شه، خوشگل میشه خیلی...روز دیگر شورا رو دیشب شروع کردم و از منصور، از همه رزاقی ها ترسیدم. از شعله بی جونِ هر ذوق شورا که تا می اومد روشن شه، بالاخره یکی می رسید که فوتش کنه.چقدر ترسناکه که ما آدما وقتی به هم نزدیک میشیم همه سیاهی هامونو با خودمون میبریم و چقدرم پیش اومده که درگیر تیرگی های هم شدیم.من قشنگ نمی نویسم، میدونم. ولی باید بنویسم. تا وقتی که ننویسم یه قطعه درشت جونم انگار گمشده... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: جمعه 9 دی 1401 ساعت: 16:53

کنار شومینه تو خونهی پدری زیرِ دو تا پتو دراز کشیدم و میخوام بنویسم که از شر سردرد این روزا خلاص بشم...نمیدونم دو روز دیگه چه فکری میکنم، نمیدونم تهش چی میشه ولی به اون آدم حس خوبی ندارم اصلا!خیلیا باورش کردن...نمیدونم، شاید بدجنسیه، ولی حسِ شیشم، یا هرچی که اسمشو میذارین باعث شده نتونم نسبت بهش خوشبین باشم. راستش خیلی سعی کردم برای آرامش خودمم که شده، این حسه رو انکارش کنم ولی از یه طرف به نظرم تلاش برای ندیدن و نفهمیدنش حماقته.دارم همه زورمو میزنم که پام از هیچ طرفِ این بام سر نخوره. بعضی وقتا یه چیزی دستمو میگیره و میخواد منو بکشونه تو خودم، بیشتر از قبل، که هرچیزیاز دنیای بیرون رو که باعث بهم خوردن آرامشم میشه رو از بیخ و بن بکَنم...اما نمیشه این مدلی زندگی کرد که! حرفای استاد دامن زد به اعتقاد قدیمیم. تو ساده ترین شکلش:«همه چی تاوان داره! باید پرداخت بالاخره»میخوام زندگی کنم، حتی اگه شادیاش لحظه ای باشه، شاید ته ماجرا تلخ هم باشه، ولی میگذره. مثل خیلی اتفاقای دیگه، مثل خیلی آدمای دیگه منم از پسش برمیام.تعجب میکنید؟ من از هر مدل تشنجی متنفرم. من تمام عمرم از هر تشنجی دور بودم، ولی یه جاها روا نیست دیگه.میخوام بمونم، نمیخوام جا بزنم، نمیخوام جای بقیه تصمیم بگیرم، میخوام با همه ی همه ی وجودم خودم باشم...همین:) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: جمعه 9 دی 1401 ساعت: 16:53

اینکه خونواده زیر بار نرن که تنهایی بیشتر بهت خوش میگذره تا اینکه مجبور باشی جمعی رو تحمل کنی که هیچ وجه اشتراکی باهاشون نداری عذاب آوره.

سعی میکنم از هوا لذت ببرم، یا به آسمون و اون دور دورا نگاه کنم و حرفای عجیبِشونو نشنیده بگیرم.

تنهایی بعضی وقتا واقعا لذت بخشه...

ظاهراً زندگی تو خوابگاه با همه سختیاش آسونتر از مهمونیای همیشهس!

پوففففففف

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: جمعه 9 دی 1401 ساعت: 16:53

صفحه بندی