[داتیکی]
یکی دو ساعت پیش حین گوش دادن پادکست یه قلب کاغذی درست کردم و انداختمش روی میز. یکم بعد که نوشته های اون استاد دانشگاه رو خوندم به این فکر کردم که میاد روزی که بیام تو این وبلاگ و بنویسم شد؟
وقتی به اونجا برسم خوشحالم؟
همینم...همین آدم همیشه. با همه ترسها و تردیدها و نارضایتی هایی که پیش میاد بالاخره...هیچ مرزی، هیچ نقطه ای از زمان یهو آدم و تغییر نمیده که.
این روزا جدا از خانواده از اون همه دوست فقط یکی برام مونده که میتونم بی بهونه بهش پیام بدم و چرت و پرت بگیم با هم...
این صحبت کردنای مسخره آخر شبی راجع به احمقانه تربت
