[ماه جامع میشود]
روی صندلی لم دادم و پاهامو روی میز روی هم انداختم. دیشب خوب نخوابیدم. مثل خیلی از شبهای قبلش... پلکام سنگینن و کسل و بی حوصلهم اما خیلی خوابم نمیاد.
فکر و ذکرم درگیر درسا و اتمام نامهست. تو این شرایط واقعا نمیدونم باید چیکار کنم.
همچنان که دارم فکر میکنم چیا رو بگم و چیا رو نگم سرمو بالا میگیرم و چشمم به کتابخونه رنگارنگ میوفته. به این فکر میکنم که چقدر دونه به دونه این کتابها رو دوست دارم و عاشقشونم.
یه سریاشون نوینن، یه سریاشون واسه دوران کودکیم هستن، یه سریاشون از منم بزرگترن...خیلی...
دلم میخواد خودمو بغل کنم. یه مدتی خودمو محکم بغل کنم و هیچی نگم. بعد شاید یواش یواش ماهیچه هام حس کنن میتونن کمتر منقبض باشن، شاید کم کم گریهم بگیره...توی آغوش امن خودم سعی کنم همه باری که این مدت حمل میکردم و آروم آروم زمین بذارم.
هیچ کدوممون از زندگیای هم خبر نداریم. رنج و غصهها همیشه شبیه هم نیستن، از یه الگوی خاص پیروی نمیکنن، در واقع شاید اصلا هیچ الگویی ندارن...
برای هرکس شکل منحصر به فرد خودشو داره.
آره خلاصه...
از ته قلبم آرزو میکنم دووم بیارین و ته این مرحله پیش خودتون سربلند باشید❤️آرزو میکنم حالتون خوب باشه همیشه...
همین دیگه
